رضا قلى خان ( هدايت )

46

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

چه جائى متضمن معنى چرا باشد چنان كه در اين قول وحيد ندارى كر سر ما در دل غمكين چه مىآئى * سرت كردم در اين ويران‌سرا چندين چه مىآئى و جائى مفيد معنى تعجب چنان كه در اين قول جامى كه بنعت فرموده چه نام است اينكه در ديوان هستى * بر او نكرفت نامى پيش‌دستى و جائى متضمن معنى بسيار بود چنان كه در اين جان در سر راه تو فدا شد چه بجا شد و جائى مفيد معنى نفى بر سبيل انكار يا بطريق تحقير و انكسار اول چنان كه در اين قول ظهورى هركه رخسار او نديد چه ديد يعنى هيچ نديد و تانى چنان كه در اين نثر من چه كسم كه نامش بر زبان آرم و جائى متضمن معنى نهى باشد بر سبيل زجر چنان كه در اين چه مىكنى يعنى چنين مكن و جائى بنا بر اظهار تمنّا آيد چنان كه در اين چه شود كه با تو بسر رود بمراد دل نفسى مرا و جائى براى افاده مساوات و تعميم چنان كه در اين قول سعدى زر از بهر خوردن بود اى پسر * براى نهادن چه سنك و چه زر يعنى براى نهادن سنك و زر هر دو برابر است و در اين قول جامى جهان يكسر چه ارواح و چه اجسام * بود شخص معين عالمش نام يعنى جهان همه خواه ارواح بود خواه اجسام الخ چهارم چه بيانى كه در آخر بعضى الفاظ بجاى كاف بيان واقع شود چنان كه بلفظ چنانچه و چندانچه ديكر در كه دال باشد بر ظرفيّت يعنى بر مظروف فيه شدن مدخول خود و آن خواه حقيقى بود چنان كه در اين ن مار در خانه خود است خواه حكمى چنان كه درين ن قانع هميشه در عزّت و و راحت است و طامع پيوسته در ذلّت و محنت ديكر را و اين بر چهار قسم است اوّل راى علامت مفعول كه براى اظهار مفعوليّت ما قبل خود آمد چنان كه در اين ن زد زيد بكر را و بضرب ميان آن و ماقبلش فصل جايز باشد چنان كه در اين قول حافظ محرم راز دل شيداى خود * كس نمىبينم ز خاص و عام را يعنى كسى از خاص و عام محرم راز دل شيداى خود نمىبينم بمعنى براى چنان كه در اين قول جامى خدا را بر من بيدل ببخشاى و هم اين قسم را كاهى مفيد معنى تخصيص بود چنانچه در اين خدائى را سزد حمد و ثناها * كه يك امرش دو عالم كرد پيدا كاهى متضمن معنى تمليك چنانچه در اين قول سعدى ن هرچه درويشان راست وقف محتاجان است يعنى هرچه از ملك درويشان است وقف محتاجان است و كاهى مفيد معنى اضافت باشد چنان كه در اين قول واعظ كاشفى زر را دوست بسيار و زردار را دشمن بيشمار يعنى دوست زر بسيار هستند و دشمن زردار بيشمار همچنين در اين قول واقف بوده در زندان غم يك‌چند هم شيون مرا * حقّ بسيار است از زنجير بركردن مرا سيّم بمعنى از چنان كه در اين قول سعدى ن بزركى را التماس كردم يعنى از بزركى التماس كردم چهارم بمعنى در چنان كه در اين قول منه ن شب را ببوستان با يكى از دوستان اتفاق مبيت افتاد و ليكن استعمال راى قسمين اخيرين جز بقولين مذكورين جائى يافته نشد ديكر فراواين جائى بمعنى برآيد چنان كه در اين ن مىخواهم كه در سئوآل فراخود بندم و جائى بمعنى در چنان كه درين ن آن چيز را فراچنك آورم ديكر لفظ كه يعنى كاف تازى با هاى بيان كسره و اين بر چهار نوع است اوّل كاف بيان و اين بر دو كونه بود يكى آنكه براى بيان ابهام آيد بعد از لفظ آن و اين چنان و چنين و همان و همين و چندان بمعنى آن‌قدر و ياى موصول و شين ضمير مضاف اليه و مقتضى بيان باشد مثلا بدين اقوال نثر اكنون از دورى تو بر آنم كه از جان بكذرم چنان از زندكى تنكم كه هردم مرك را ياد مىكنم همان به كه روى رقيب را نه‌بينم چندان خواهم كريست كه دل تسكين يابد نثر يارى كه موافق نباشد يارى را نشايد واى بر حالش كه دين را براى دنيا بر باد دهد بدستور بعد افعالى كه محتاج بيان باشند مثلا بدين اقوال نثر دانسته كه هواخواه توام آرزو دارم كه پيش تو بميرم مىخواهم كه كوشه اختيار كنم همچنين بعد مقسّم به چنان كه در اين نثر به خدا كه ديكر كرد تو نكردم ديكر آنكه بنا بر بيان صفت آيد بعد اسمائى كه توصيف آنها منظور بود و بكاف صفت موسوم كردد چنان كه در اين قول واعظ كاشفى دل كه پر از وصف حيا مىشود * آينه نور خدا مىشود و در اين قول قتيل چه كنى كر شود آماده خدائى بقصاص * تو كه خون همه‌كس ريزى و پروا نكنى و از اين قبيل باشد كافى كه ميان كجاست و نيست و كراست و نيست واقع شود چنان كه در اين قول جامى جلوهء حسن تو كجاست كه نيست * جذبهء عشق تو كراست كه نيست كفتار ليكن كافى كه بعد ياى موصول و ميان كجاست و نيست و بمثله مىافتد بمنزله جزو لا ينفك بود كه حذفش بهيچ‌كونه جايز نيست بر خلاف آن كاف كه بعد ديكر الفاظ آيد كه ذكرش مشروط باقتضاى